تبليغاتX
خرداد سبز و حزب سبز های ایران

خرداد سبز و حزب سبز های ایران

ایا خون یاران پایمال میشود؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آذر1388ساعت   توسط مهداص  | 

 

           ( همت یاران سبز)

 

دیروز در خاک وطن .. آمد برون کوروش زخاک

دنیا به چشم خویش دید .. شد زنده این سبزینه تاک

تن ها به هم زنجیر شد .. آماده ی نخجیر شد

فریاد های  مرد و زن ..  صد پاره با شمشیر شد

بوزینه در شولای شیر .. هرگز نخواهد شد دلیر

 این بازوانِ ضربه زن .. روزی شود زین حربه سیر

هرگز نمیرد انکه دل .. در راهِ آزادی  دهد

این همتِ یاران سبز .. روزی به ما شادی دهد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت   توسط مهداص  | 

خزان هم می رود آرام و اهسته بهارِ دیگری از راه می آید

چه فرقی می کند حالا؟ مگر مفتاح می آید؟

چه فرقی می کند غم را...به سرما یاکه در گرما؟

که من برگیرم از سرما ...بساط هق هق و غم را؟

مخالف می زند سازم . جهان را زین تفاوت ها؟؟؟

خوشم آید رها باشم!!! ..ز دنیا از تعادل ها

وجودم را چه فرقی می کند در گردش هستی؟

نمی خواهم جدا باشم به آنی از سرِ مستی

رها کردم من این دنیا .که باشد محفل رندان

چه خوش باشد  رها بودن ..ازین  دیوار و این زندان

ولی در جنگِ با ظالم  رخم را بر نمی تابم

از امشب تا طلوع حق .دمی را من نمی خوابم

و من تنها نمیباشم  که بسیاریم ...بسیاریم

جدا از جنس و از مذهب .. امیدی مشترک داریم

                                           (مهداص)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت   توسط مهداص  | 

جوانی پر از آرزو در قفس

ندارد بجز قاتلش همنفس

ز خورشید تابان تنش داغتر

نماینده ی  مردمِ   باختر

به حبسی غریبانه گردیده بند

شده بسته در دخمه ای پر ز گند

طنابی  برایش  تنیده  شده

پدر از غمِ  او  خمیده شده

ولی استوار و دلش پر اُمید

نگردیده   آنی به لرزش چو بید

فدا کرده عمرش به عشقی عمیق

جهان گشته بر شوکتِ او دقیق

به دستانِ ظالم  تنش  گشته  چاک

ندارد  ولی  زین   فرومایه   باک

شبِ آخرش  تا سحر را نشست

دهان را به عجز و   به لابه  ببست

کسی در قفس  همچو احسان نبود

تنش   هدیه بر خاکِ ایران نمود

                                 (مهداص)

این شعر هدیه ای نا قابل است از جنبش سبز

برای برادر هموطنمان احسان فتاحیان که در راه

ایمان به عقایدش جان به افریدگار سپرد ..

نام و یادش گرامی باد ...

.ـ(کپی از این شعر با نام شاعر برای همه آزاد است)

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت   توسط مهداص  | 

بر دیده های خسته .گردیده فصل باران

چرخیده خنجر کین .بران به سمت یاران

بر بام ارزو ها .جغدی سیه نشسته

این سینه از غم و ظلم.گردیده مات و خسته

در بند این خبیثان . مرگ است و درد دوری

چشمان بسته ماندند . در انتظار نوری

تا کی تن عزیزان . را در قفس ببینیم؟

بی انکه زنده باشند.در راهشان  بشینیم؟

تا کی  ز ترس و وحشت . در روی خود ببندیم؟

بی هور و نور مهتاب . در سایه ها بگندیم؟

جمعی به حبس و بندند . جمعی دگر گریزان

ایا عدالت این است . در این شکسته میزان؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت   توسط مهداص  | 

خزان هم می رود آرام و اهسته بهارِ دیگری از راه می آید

چه فرقی می کند حالا؟ مگر مفتاح می آید؟

چه فرقی می کند غم را...به سرما یاکه در گرما؟

که من برگیرم از سرما ...بساط هق هق و غم را؟

مخالف می زند سازم . جهان را زین تفاوت ها؟؟؟

خوشم آید رها باشم!!! ..ز دنیا از تعادل ها

وجودم را چه فرقی می کند در گردش هستی؟

نمی خواهم جدا باشم به آنی از سرِ مستی

رها کردم من این دنیا .که باشد محفل رندان

چه خوش باشد  رها بودن ..ازین  دیوار و این زندان

ولی در جنگِ با ظالم  رخم را بر نمی تابم

از امشب تا طلوع حق .دمی را من نمی خوابم

و من تنها نمیباشم  که بسیاریم ...بسیاریم

جدا از جنس و از مذهب .. امیدی مشترک داریم

                                           (مهداص)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت   توسط مهداص  | 

با هم باشیم

 

 

آهای کسی که میشنوی،تو بغضِ سینه سوزِ ما

ببین چی از دست اینا،اُمد به حال و روز ما

تموم خاطراتمون، رنگِ سیاهی و شبه

پیکرمون اسیرِ یک، حالتی از درد و تبه

می خوام که فریاد بزنم، اما صدام در نمی آد

علت دردای مارو، هیچ کسی از ما نمی خواد

کنج دلای خستمون ،جز غم و بیماری نموند

کسی برای درد ما ، شعر و ترانه ای نخوند

حالا که دست سردمون، گرم شده تُو دستای هم

تُو آسمونِ چشمامون، پر شده از ابرای غم

باید بمونیم پیش هم ،تا لحظه ی رهائیمون

دست همو ول نکنیم ، تا مقصدِ نهائیمون

 

         (مهداص)

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت   توسط مهداص  | 

 

بازنده گان

  

رویای شبهایم توئی، پیوسته در نایم توئی

در این سرای قهر و کین، همراه و هم پایم توئی

در سایه های کودکی، در ابتدای رشد دل

هر جا که باشم با منی، در بطن آدم یا به گِل

پروردگارِ آسمان ، ای سرور افلاکیان

دانم که در نزدیک ما ، داری هزاران آشیان

دانم که از احوال ما ، آگه تر از ما بوده ای

آنکس که باشد با شما ، دارد دلِ آسوده ای

گاهی به جمع اغنیا، گاهی کنار بی نوا

بی چیز و دارا نزد تو ، هرگز نمیباشد سوا

کاش این مرامِ مردمان، در جای و نا جای زمین

گردد قرینِ نعمتی، از فرش و افلاکت ، همین

اما نباید بی گمان، تفسیرِ حکمت را ندید

شاید که آدم بی دلیل، از شاخه گندم را نچید

باید ز اعمال مهان، گردد عیان مخفی عیار

با عدل و از انفاق و داد،شادان کنی ایل و تبار

باید که بین روز و شب،مردم قضاوت ها کنند

آنان که تار و تیره اند،ترکِ قصاوت ها کنند

تا ظلم و صد آلودگی، پیدا نگردد از نهان

آیا تو بشناسی به چشم،پاکان و یا آلودگان؟؟

آری برادر در جهان، ظلم و عدالت لازم است

تشخیص و فرقِ این دو خط،بر خیر و بر شرّهاضم است

تا بد نباشد بین ما ، آیا که خوبی دیدنیست؟؟؟

خارِ دوروئی و ریا، از قلبِ یاران چیدنیست؟؟؟

اما تو این را هم بدان، ای جاهلِ پروردگار

خوبی و بد در نزد حق، باشد در آخر ماندگار

مختارِ بر اعمالِ خود، باشی ز اول تا وفات

باید که خود  خواهی ز حق، نیکی و یا پستی صفات

هر خصلتی پیدا کنی، خواهانِ آن فطرت توئی

گر از خدا فرمان بری، عیسی ی پر غیرت توئی

اما تمامِ ظالمان، مبهوتِ دنیا میشوند

وقتی به آخر میرسند، از سایه ی خود میرمند

حالا برادر امر حق، بهر سعادت گفته شد

چشمانِ کور ظالمان،همچون همیشه خفته شد

گوئی نمترسد ز مرگ ، یا از عقوبت نزد یار

گوید بمانم تا ابد، در پیکرم افسانه وار

آیا کسی داند که حق،اعلانِ مرگش کی کند؟؟

یا بر دهانِ ظالمان، گندابه جای مِی  کند؟؟

آیا کسی خواهد ز حق، لذت ز شربِ مِی کند؟؟

پس دان که دارد بستگی، عمرش چگونه طی کند

گوید خدا ؛دانی که من ، ظالم کجا جا میدهم؟

دانم تو میگوئی به خود، از دست یزدان میرَهم

شاید به حقِ سروری، ایزد ز جرمت بگذرد

اما نمیدانی  که او ، از حقِ مردم نگذرد؟؟

باشد که با افکارِ خود، از خسته دلداری کنم

در باور بیمار تو ، در حدّ خود کاری کنم

در خاطرِ معیوبِ من ،رضوان میانِ نیکی است

هرگز نترسد او که کفش، خالی ز سنگ و ریگی است

اما جهنم را ببین؛ در انتهای ظلمت است

ظالم همین نزدیک ما ، در ابتدای نوبت است

در این جهان پس می دهد، هر کس جنایت های خود

دانی که رسمأ مُرده ای، با این خیانت های خود؟؟

ایزد نبخشاید تورا ،از کسرتِ ظلام و ستم

اما ز من حسرت مبر، منهم کنارِ دستتم

من قسمتم اینگونه بود، مظلوم تنها مانده بود

از بخت و از اقبال بد، اشهد به ناحق خوانده بود

من دیده بودم ظلم تو ، اما نکردم با تو جنگ

دیدم که آن قربانییان، مخفی کنی بی ختم و سنگ

جرمم به حکمِ ایزدی، باشد طرفداری ز تو

باید بسوزم در شرر ، همچون تو و یاری ز تو

باشد دفاع از بی کسان، واجب شده در دینِ حق

هر کس که برتابد از آن، بیند شرر از کینِ حق

اکنون جدا از ظالمم ، من مرگِ او را طالبم

من م.... نا قابل و ، از واژه پر شد غالبم..

               (مهداص)

این نصیحت از زبان کسی گفته میشه که یکبار خداوند

از او تاوان کشیده و حالا میدونه که برای کمک به ظالم

حتما نباید بهش کمک کرد.کافیه ظلمش رو ببینی اما

از مظلوم دفاع نکنی..همین میتونه تورو یاور ظالم

معرفی بکنه...این داستان  رو هدیه میکنم به همه ی

کسای که ظلم رو میبینند اما از کنارش عبور میکنند

باشد که با افکار خود...........

.................................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت   توسط مهداص  | 

 

( دهان های خرد شده)

 

دهانی اینچنین بشکسته و خُرد

تمام پیکری را زیر گِل برد

مگر در باطن حرفت چه گفتی؟

که اینگونه میان خاک خفتی؟

مگر فرزندی از ایران نبودی؟

مگر آزاده چون شیران نبودی؟

که کرد اینگونه با این یار پستی؟

چرا اینجا درونِ گور هستی؟

چه کس دستور کشتار شما داد؟

که نفرینِ خداوندی بر او باد.

بهای خون پاک ات را بگیریم

مگر جانانه در راهش بمیریم

به گردن دارم این دیّنت برادر

کنم صد کشته با خونت برابر

میان دشت رضوان جای داری

تو اکنون نزد یزدان نای داری

بجو ایرادِ ما را نزد یزدان

بگو بیدادِ این دشمن پرستان

بگو با اسم دین با ما چه کردند

بگو زنها درین میدان چو مَردند

دلم با داغِ این بیداد سرد است

رخم چون صورتِ ویرانه گرد است

پریشانم ،پریشانم ،    پریشان

چگونه سر زد این بیداد ازیشان

به هنگامِ ولایت ،نایب این است؟؟؟

امامِ زنده و غایب ، چنین است؟؟

 

نمیخواهم دگر در دل خدائی

که باشد بینِ او با ما جدائی

تمام اعتقادم گشته بیمار

دلم در آسمانها گشته بی یار

نگاهم مانده بر اجسادِ یاران

ز چشمم اشک میبارد چو باران

جوانانِ وطن در حبس مُردند

ز دست این سگان شلاق خوردند

اسیران را چه کس آتش کشاند؟

چه کس صد خانه بر داغش نشاند؟

نباید  مهلتی  بر  قاتلی  داد

که آمالِ  جوانان داده بر باد

نباید بخششی باشد بر ایشان

نماند ذره ای از زندگیشان

به راهِ خونِ یاران سخت چون کوه

پُرم از نفرت و از خشم و اندوه

تمامِ پیکرم از خشم چوشید

بر این بی فطرتان باید خروشید...

دهان محسن روح الامینی رو خرد کرده بودند. این کار با این که بسیار

 دردآور و ننگین هست اما نماد خفقان این اربابان حبس خواهد شد..

 خداوند میزبان تمام دوستان شهید و مونس آنها باشد ...   (امین)

                                       (مهداص)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت   توسط مهداص  | 

 این متن زیبا توسط یکی از دوستان من نوشته شده و امروز که از هر روزی محتاج تر به دعا هستیم خوندنش خالی از لطف نیست  

تسبیح....دعا ...ذکر...

از مادربزرگ چیزای با ارزشی برای من به یادگاری موند...چیزهایی که هروقت بهش نگاه می کنم و باعث میشه من به یادش بیوفتم ،زیر لب فاتحه ای نثار روحش می کنم...یکی از اون چیزای باارزش یه تسبیح سنگ فیروزه است که حالا توی جانمازمه.. نمیدونم چرا هر وقت که می خوام دعا کنم اون تسبیح رو باید در دست داشته باشم.. انگار که اون تسبیح حلقه اتصال من به خداست... و اگر اون توی دستام نباشه مثل اینه که یه چیزی گم کردم. یادش بخیر ، مادر همیشه با این تسبیح واسه دایی حمید فاتحه می فرستاد و برای بازگشت محمد مفقودالاثرش دعا می کرد.مادر با این تسبیح واسه جوانان ناکامش دعا می کرد.. حمید ، فرزند26 ساله اش و محمد....و محمد....محمدی که تا آخرین لحظه زندگیش با همون تسبیح برای بازگشتش دعا می کرد...و حالا من موندم با همون تسبیح...و امروز من با همون تسبیح برای جوانان ناکام مردم دعا می کنم.... برای ندا آقا سلطان...سهراب اعرابی...اشکان سهرابی و خیلی های دیگه  فاتحه می خونم و برای بازگشت فرزندان خیلی ها دعا می کنم...درست مثل تو مادر..مثل اینکه این تسبیح، قسم خورده تا این جوری باهاش ذکر گفته بشه... خدای من تو کجایی.....؟؟؟!!!

نوشته شده توسط( ناشناس)...

+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت   توسط مهداص  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت   توسط مهداص  | 

 

ترانه ی سوخته

 

پیکر سوخته ات را نتوان باور کرد

نتوان فاجعه ی مرگ تو با کافر کرد

او چه کس بود که اینگونه تنت را سوزاند

مشت خود را به تن خسته و زارت کوباند؟

چه کشیدی تو عزیز وطن  از دخت دلیر؟

قلب ایران شده از تلخیِ این فاجعه پیر

(مهداص)

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت   توسط مهداص  | 

 

این شعر رو مدتی قبل نوشتم و حتما قبلا خوانده شده

اما دوباره در معرض دید گذاشتمش تا هدیه ای باشه

 برای یاران شهیدی که این روزها به جای آزادی از بند

اجسادشون رو تحویل خانواده هاشون دادند و درداورتر

این هست که این اخر کار نیست و هنوز یاران زیادی رو

باید به خاک بسپاریم

اما هرگز فراموش نخواهند شد

(شهیدی در آغوش من )

  

از میان کوچه ها فریاد می آید به گوش

 رفته گویا مادری از داغِ فرزندش ز هوش

نوجوانی در ره آزادگی جان داده است

پیکر بی جان او در کوچه ها افتاده است

دود و رگبار گلوله در فضا جاری شده

پیکر مردی جوان از خون خود عاری شده

صورتش غرقابه ی خون است و چشمش مانده باز

میچکد از گوشه ی چشمانش اشکی پُر ز راز

قامتش را در بغل میگیرم  اما مُرده است

هوشِ من را از سرم آن اشکِ جاری برده است

شاید اشکش هدیه ای باشد برای قلب یار

خیره در چشمان او گردیده ام بی اختیار

حالتم بهتر شده گویا به خود برگشته ام

لیکن از این کوچه ها و کشته ها سرگشته ام

دست بر چشمش زنم تا بسته گردد تا قیام

تا در آنجا بر کشم شمشیرِ حق را از نیام

لحظه ی احقاقِ حق این شهیدان دور نیست

قلب ما لبریز درد و چشم یزدان کور نیست

خون سرخی که به خاک کوچه ها پاشیده شد

در نگاهِ عالم و در آسمانها دیده شد

گشته این دل از تماشای قصاوت ریش ریش

لرزش عرش خدا را حس کنم با قلب خویش...

                                      (مهداص)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت   توسط مهداص  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت   توسط مهداص  | 

 

حکایت غربت ما

 

(ملتی از ظلم شیطان خسته بود

آسمان چشمان خود را بسته بود

در میان دود و غوغائی غریب

خنجری در سینه ها بنشسته بود)

 

(دیده ها چرخیده تا فردای دور

قلبها در حسرت دریای نور

چشم دنیا را تماشا کن که باز

با همه بینائی اش گردیده کور)

 

(سرزمین آریائی مرده بود

حق یاران را ولایت خورده بود

وارثان خاک پاک پارس را

دست و پا بسته به محبس برده بود)

 

(مادران از سوگ فرزندان خویش

در هراس از ناله ها با قلب ریش

گر بنالد از عزا در کوچه ها

میرسد زخمی دگر از پشت و پیش)

 

(در کجا اینگونه حق را میزنند

نوجوان را سوی مسلخ میبرند

در اتاقی تنگ و تاریک و مخوف

بکرت دوشیزگان را میدرند؟)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت   توسط مهداص  | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت   توسط مهداص  | 

(سالی که نکوست از بهارش ....)

 

حالا که در آغاز کار ، خونِ عزیزان جاری است؛

دانم که عمق دولتم ، از عدل و قانون عاری است

وقتی جواب حق ما ، زخم فشنگ و خنجر است؛

من یحتمل گویم که این ، ارباب ما جادو گر است

روزی که ارکان نظام ، بر خون ما شد استوار؛

وین پیکر آزادگان ، ریزد زمین دیوانه وار؛؛

باید که برخیزیم و زود ، تا مرز وحدت پر کشیم

در این سراب عدل و داد ، جام شهادت سر کشیم

باید در این ویرانگی ، ما فکر آبادی کنیم

این سرزمینِ کهنه را ، لبریزِ آزادی کنیم

دستانِ تو دستانِ من ، باید که گردد یارِ هم

تا کم  کنیم  از یکدگر،  بارِ عزا وُ بارِ غم

                                  (مهداص)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت   توسط مهداص  | 

 

تا حالا کسی تا این اندازه به شعور ملتی توهین نکرده بود که اینا کردن

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت   توسط مهداص  |